مستی های شبانه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

این روزها توی خودم دنبال یه کلیک راست می گردم

تا از خودم کپی بگیرم و کنار خودم  پیست کنم

شاید از این تنهایی خلاص شم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 0:53 توسط آنیتا | |

روز دختر بود

روزمون مبارک....

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 0:34 توسط آنیتا | |

امروز یه جورایی دم دمااای غروب دلم  عجیب تنگ بود

دلم خیلی گرفته بود...

یه حس غریب تنهایی همه وجودم رو پر کرده بود

آهنگ مورد علاقم رو گذاشتم و

تکیه زدم به صندلی

با خودم فکر کردم

کاش فقط یه نفر بود که وقتی بغض می کردم

بغلم می کرد و می گفت

گریه کنی می کشمتااااا......

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 0:47 توسط آنیتا | |

همیشه نمی شود

زد به بی خیالی و گفت: تنها آمده ام و تنها می روم...

یه وقتایی

شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای

کم می آوری

دل واموندت یه نفر رو می خوااااد..!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 0:40 توسط آنیتا | |

اخم می کنی که مهربانیت را پنهان کنی

مرا شما خطاب می کنی که هوایی نشوم

اما نمیدانی..

نمیدانی که چقدر این ها به تو می آیند...

و من دیوانه تر می شوم...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 0:31 توسط آنیتا | |